تبليغاتX
نگارش هذیونیات یک ابله

akhbar

 

روبه رویم ایستاده اند ( نشسته اند ) . صحبت می کنیم . لبخند می زنیم از شدت صمیمیت . می خندیم . شادیم . قهقهه می زنیم . ولی ....

به چشمانم نگاه کنید . غمگینم . من ، می خندم . هاهاهاها ! ولی غمگینم . درونم از شدت درد غم ، تهی ست . نه . من نمی نالم از نامردی روزگار . غم من از سرخوشی زیاد نیست . غم من ، غم دیگران است . غم نزدیکان .

من دور بودم و نمی دیدم . ولی حالا که برگشته ام ، دوباره کم کم همه چیز دارد رنگ و بوی اخبار بد را به خود می گیرد . خبرهای تاسف بار . دارم له له می زنم برای خبری خوش . حتی از جاهای دور هم اخبار بد به گوش می رسد . مثل این است که آنها منتظر بودند تا من بیایم و خبرهای بد تلنبار شده این چند ماه را یکهو بر سرم خراب کنند . هیچ کس خوبی و خوشحالیش را با من قسمت نمی کند . یا شاید هم انقدر نامحسوس است که به چشم نمی آید و یا شاید هم خبر خوش ، وجود خارجی ندارد . نمی دانم ...

من کمتر از یک ماه است که برگشته ام . ولی به اندازه ی سال ها غمگینم . تنفر و غم ، دوباره دارد در من بیدار می شود . این هیولای عظیم دوباره دارد سر از وجودم بیرون می آورد .

خدایا به من رحم کن . از کوله بار شادیم چیز زیادی باقی نمانده . می ترسم . از اینجا ماندن ، هراسانم . چند ماهِ باقیمانده ، هیچ . برای سالهای بعد نگرانم . یعنی فکر می کنی واقعا من ظرفیت سنگ صبور بودن را دارم ؟

گنجینه ی اسرارم پُر شده . عواقب سرریز شدنش با خودت ...


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 22:1
توسط طراوت موضوع: |

shahr

 

شروع شد :  صدای گاوآهن سرد .

                 خش خش خشم را خندیدن .

شروع شد :  سر صبح غریدن .

                 شیر را ترساندن .

شروع شد :  بوق ممتد نگاه .

                 از سر بغض ، ترکیدن .

شروع شد :  سردی مردم شهر .

                 در میان هُرم آفتاب ، گندیدن .

شروع شد :  این همه ترس من از فرداها .

                 گوش جان تسلیم حقایق کردن .

 

 

       ● ● ● ● ● ●

 

 

 

تمام شد :  شهر سیاه است .

              شهر می غرد .

              شهر فقیر است .

              شهر فال می فروشد .

              شهر شلوغ است .

              شهر حرکت می کند .

              شهر بی حیاست .

              شهر همین جاست .

              در دو قدمی نگاهت ...

             به کور بودنت افتخار نکن .


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:16
توسط طراوت موضوع: |

goosh kon 

 

 

 

گوشهایت را بگیر . می خواهم سکوت کنم . یک سکوت عمیق . چیزی شبیه یک حس بالغ . حرکت بر روی آسمان ، نگاه و سکوت .

زیر پایم چیزی نیست . جز هوا . هوای نگاه من . هوای سکوت من . سکوتم را در اوج آسمان به چشمانت می دوزم . سرخ می شوی از درد . فریاد می زنی . فریاد . اما نه به بلندی سکوت من . پوزخند می زنم . حتی در اینجا هم کم می آوری . مثل همیشه .

خواندنت را دوست دارم . اما بی صدا . باسکوت . با فریاد . با فریادی سرشار از سکوت . راستی گوشهایت را گرفته ای هنوز ؟ دستهایت را از روی گوشهایت بردار . حتی تحمل صدای لبخند مرا هم نداری ؟

صدای کوتاهِ یک جمله ی کوتاه . صدای هوای زیر پا . مرا نگاه کن . صدایم آشنا نیست ؟ چرا . هست . صدایم همان صدای چکاوک مرده است . صدای غمگین شغالی گرسنه . صدای زمانِ له شده زیر پا . راستی ساعت چند است ؟ چقدر برای عاشقی دیر شده . جمله های کوتاه عاشقی به آدم همان حس بالغ را می دهند . بلوغ یک سکوت . راستی گوشهایت را گرفته ای هنوز ؟

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 10:59
توسط طراوت موضوع: |

یک سال پیش در چنین روزی ، یک ابله ، مغزش را به کار انداخت . او خسته بود ؛ از چیزی که نمی دانست چیست . او تصمیمش را گرفت . یک وبلاگ . یک وبلاگ پر از هذیان را راه انداخت . او دیگر خسته نبود . بیمار بود . بیماری خستگی (!) . بیمار بود ، خسته بود ، ولی آرام بود . فریادی بود در میان آن همه هیاهوی درونش . ولی باز هم به نسبت ، آرام بود .

او در طی یک سال خیلی چیزها را کشف کرد .

کشف کرد که چقدر آدم در دنیا وجود دارد ! ( او این را نمی دانست . حس نمی کرد )

کشف کرد که چقدر همه مریضند . ( او این را می دانست ، ولی مطمئن نبود )

کشف کرد که خودش چقدر حقیر است . ( لعنت به ضمیر ناخودآگاه )

کشف کرد که چه کاشف بزرگی است . ( کلمب یک احمق بود ! )

کشف کرد که هذیان گویی یک بیماری نیست . ( یک لذت است )

کشف کرد دور هم بودن مجازی چقدر احمقانه است . (فاصله ها حکمرانی می کنند )

کشف کرد که هر احمقی از راه برسد ، می تواند کشف کند !

 

به هر حال ...

دستاوردهای او در طی این یک سال ، قابل ملاحظه بود . او ، امروز برای خودش جشن می گیرد و در خیابان ، خرما ( جهت تسلیت یک سالگی ) خیرات می کند . او ، امروز شمعی فوت نمی کند . او ، امروز اصلا هیچ کاری نمی کند . او ، امروز یک جا نشسته و به دیوار سفید نگاه می کند . او ، امروز را ... نه . فردا را گوش می کند ، می خواند ، می بیند . ولی هیچ چیز متوجه نمی شود ...

 

 

بعدالتحریر : او ، من هستم . بی هیچ دخل و تصرفی .

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 11:4
توسط طراوت موضوع: |

از طرف نرگس به یه بازی مرگ آور دعوت شدم ! اگه بهت بگن 24 ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی ... هه هه ! فکر کن !

 

 

اول اینکه خانواده رو دور خودم جمع می کنم و باهاشون اتمام حجت می کنم . و برنامه ی مراسم ختم رو باهاشون چک می کنم :

« مراسم هفت و سال رو دوست ندارم . بی خود خرج نکنید . پولشو بدید عقب مونده های ذهنی ! تو مراسم کفن و دفن گریه کنید ، ولی نه خیلی . سر قبر من کولی بازی هم در نیارید و خودتونو تیکه پاره نکنید . در ضمن من که رفتم ، مواظب اون یکی بچتون باشید ... ».

بعد از اتمام حجت ، نوبت میرسه به حلالیت گرفتن . می شینم یه لیست کامل از اونایی رو که می شناسم تهیه می کنم و از اونایی که راحتتر حلال می کنن ، حلالیت می طلبم . بقیه شم چون وقت ندارم ، می ذارم به عهده خانواده تا بعد از مرگم برام حلالیت بطلبن ! آخه مرده ها رو راحتتر حلال می کنن ! در آخر هم خودم همه رو حلال می کنم .

بعد از این مرحله شروع می کنم به سر و سامان دادن به اموالم (!) دارایی چندانی ندارم ، ولی وصیت میکنم می کنم اموال نقدیمو بدن به همون عقب مونده های ذهنی ! اموال غیر نقدیم رو هم نگه دارن واسه یادگاری !!

 

بین التحریر : بی خود گیر نده . هنوز 12 ساعت هم نشده ...

 

و اما کتابهام ...

اول می شینم واسه آخرین بار تَوَرُقشون می کنم ! بعد اونایی رو که خیلی دوستشون دارم و برام مهم ترن ، می ذارم تو یه جعبه و پستش می کنم برای ندا . بقیشونم جمع می کنم می برم تو حیاط و آتیششون می زنم !

بعد که کارای شخصیم تموم شد ، زنگ می زنم به الهه و لیلی . یه نیم چرخی تو خیابونا می زنیم و من ماجرا رو براشون تعریف می کنم . بعد در حالی که اونا هنوز تو بُهتن ، ما سر از پاساژ تندیس در میاریم و مقداری به یاد من حرفای خوب می زنیم و هی نسکافه و قهوه نوش جان می کنیم . و در آخر هم اونا منو تا دم در خونه بدرقه می کنن ! و من هم با یه لبخند گرم از دوستام خداحافظی می کنم ...

 

بین التحریر (2) : 1 روز قبل از مرگ ، شاید استراحت بی معنا باشد .

 

... وقتی رسیدم خونه ،

یه خورده اتاقم رو جمع و جور می کنم ( بعد از مرگم عزادارا میان تو اتاقم ، آبروم نره ! ). بعد با خواهرم حرف می زنم تا این واقعیت رو راحتتر قبول کنه . بعد میام تو نِت و وبلاگم رو حذف می کنم و واسه همه یه کامنت خداحافظی میذارم . ( حتی شما دوست عزیز ! ) ...

 

بین التحریر (3) : هنوز 2-3 ساعت مونده . عجله نکن .

 

... از نت که اومدم بیرون ، میرم یه خورده تو خیابونای خلوت محلمون قدم می زنم . وقتی برگشتم خونه ( 1 ساعت قبل از ساعت مقرر ) یه حموم حسابی هم میرم ( برای راحتتر کردن مرده شور عزیز ! ). بعد از حموم هم میام میگیرم می خوابم . آخه مردن تو خواب رو ترجیح میدم ....

 

 

 

 

بعدالتحریر (1) : سنگ قبرم سفید باشه ، لطفاً .

بعدالتحریر (2) : بالای قبرم یه درخت بکارید .

بعدالتحریر (3) : طبق رسم گذشته و به قول دوستی ، ما این بازی را نیز عقیم می نماییم و ادامه آن را لازم نمی دانیم ! بنابراین دعوت نمودن دیگران بی معنی می باشد !

 

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 22:20
توسط طراوت موضوع: |

iamatreeintheforest

طراوت

iamatreeintheforest

http://iamatreeintheforest.blogfa.com

نگارش هذیونیات یک ابله

نگارش هذیونیات یک ابله

نگارش هذیونیات یک ابله

یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند
و شاید یک نفر می نویسد ... نمی خواهم بگویم که می نویسم ، پس هستم . می خواهم بگویم که هستم ، پس می نویسم

نگارش هذیونیات یک ابله

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog